در رو باز می کنم و با دیدن ریوان جا می خورم!
من:ریوان دندونت کو؟!
ریوان:تو ساندویج جا موند
من:
خاک بر سرت!چه جوری می خوای بری دانشگاه؟
ریوان:واسه چند وقت قراره دندون پزشکم برام دندون متحرک بزاره بعد برم واسه ایمپلنت
.......
تا دو هفته سر هر وعده غذایی شاهد حرکت چندش آور دندون مصنوعی در آوردن ریوان بودیم و کلی دستش می نداختیم تا چند روز پیش که ریوان رفته بود بیرون و خواب بودم، گوشیم زنگ زد:
ریوان چته؟!
بدبخت شدم
من:چرا؟!
ریوان:رفته بودم پیتزا بخورم دندونم رو لای دستمال گذاشتم رو میز بعد یادم رفت برش دارم
من:
ریوان:
من:خُب برگرد تو فست فودیه ورش دار
ریوان:رفتم ولی از شانس گ.ه من همون لحظه آشغالی اومد آشغالارو برد!
..............
هیچی دیگه!تازه امشبم یه مهمونی مهم دعوت بود و با همون دندون شکسته پا شد رفت 
نتیجه:لبخند بزن که فردا روز بدتری است



هویجوری نوشت:
من چرک نویس احساسات تو نبودم!
کاش"دوستت دارم" هایت را جایی دیگر تمرین می کردی!!!
تی وی داره در مورد روز جهانی آلزایمر حرف می زنه، "ح " خونه مونه ،بر میگرده خیلی جدی ازم می پرسه:
خاله! آیزایمر چی هست؟!
من: یه بیماری که باعث فراموشی همه چی میشه!
"ح" : واااااااااای چه بد!
من (تو دلم):اتفاقا چه خوب،من که خیلی دوس دارم فراموشی بگیرم!!!
...............................
کاش می شد همه گذشته رو پاک کرد و با یه ذهن ریست شده و بی خاطره دوباره متولد شد
پی نوشت: "ح" بهترین خواهرزاده ی دنیاس...شیرین ،بانمک و جدیدا کلی خوش سفر(فدااااااااش بشم
)
هویجوری نوشت:
دلم می خواست زمان را به عقب باز می گرداندم ....
نه برای اینکه اویی که رفت را باز گردانم ...
برای اینکه نگذارم بیاید ....!!!
هنوزم نفهمیدم که این سال ها به عمرم اضافه میشه یا کم؟!
شدم 20 سال...همین...

دلمان واسه لب ساحل قدم زدن با "ح "تنگ شده ...هنوز یه هفته نشده ها ولی دلمان تنگ آن روزها شده است
...(کاش می شد تا ابد همان جور بماند!
)
مامانمان می گوید:با این صورت کبود چه جوری می خوای بری سر کلاس...راستش خودمان هم نمی دانیم ولی امیدواریم زودتر این ورم و کبودی تمام شود و بهتر شویم
ریوان و متین به اطلاعمان رساندند که خانه و کاشانه مان را تعمیر و رنگ کرده اند و ما نمی دانیم که کی می خواد آنجا را تر تمیز کند(قطعا من نباید کار سنگین انجام دهم ،متین هم که دیرتر می رسد پس کی می ماند؟!)
بعدا نوشت:خیلی از خودمان خوشمان میاید ،پس برای خودمان ضمیر جمع استفاده می کنیم
هویجوری نوشت:
"درست متر کن! آدم ها هم قد خودشان اند، نه هم قد تصورات تو"
واسه امنیت بیشتر تصمیم گرفتم پسورد جیمیلم رو عوض کنم...
سوال امنیتی اینه:who is your love?
شرمنده شدم! نمی دونستم با چه رویی باید به این سوال جواب بدم و اسم کسی رو بگم که اصلا وجود خارجی نداشت!
پی نوشت:یادم نمیاد !اون وختا واقعا من با خودم چی فک می کردم که این سوال رو انتخاب کردم؟!
هویجوری نوشت:
همه تفاوت ما این است: تو به خاطر نمی آوری ، من از خاطر نمی برم...
اون:خانم...من خیلی از شما خوشم میاد!آرامشتون حالمو خوب میکنه و بهم آرامش می ده
من:شما لطف دارین...ممنون
من توی دلم:برو بابا دلت خوشه!من؟آرامش؟تازه همون بهتر فک کنی منظورتو نگرفتم
..............
خیلی وقته رفتم روی اسکرین سیور!
هویجوری نوشت:
تو یادت نیست ولی من خوب به خاطر دارم که برای داشتنت دلی را به دریا زدم که ازآب واهمه داشت!
توی کتابخونه داشتم دنبال یه کتاب می گشتم که چشمم افتاد به اون کتاب لعنتی! کتابی که تا چند وقت تمام عقاید ،افکار ،ایمان و ...... رو به هم ریخته بود ؛قضیه از اونجا شروع شد که:
یه روز دوست متین اومده بود بهمون سر بزنه ،از همه چی حرف زدیم بحث رسید به عقاید و دین و این که چقدر ما اسلام و شیعه بودنمون رو به ارث بردیم،این دوست متین تعریف کرد که چند وقت پیش توی مترو با یه مرد عجیب غریب رو به رو می شه و این جور حرفایی پیش میاد ،اون آقاهه هم اسم دو تا کتاب رو روی یه تیکه کاغذ کوچولو می نویسه و یواشکی به دختره میگه این کتابا رو بخون ضرر نمی کنی !دختره هم که خیلی کنجکاو بود از ما درباره کتابا پرسید که نه اسم کتابا و نه نویسنده ها رو تا اون موقع نشنیده بودم ...اون شب گذشت و چند روز بعدش منو متین رفتیم بیرون و تصمیم گرفتیم بریم انقلاب...متین گیر داده بود بریم اون کتابا رو پیدا کنیم ،خُب خودمم کنجکاو شده بودم و همین باعث شد را بیافتیم از این مغازه به اون مغازه و همون مغازه دوم به بعد بود که فهمیدیم کتابایی که دنبالشونیم کتابای ممنوعیه و کسی جرات نداره بفروشه!مغازه دارا مثل خلاف کارا بهمون نگاه می کردن
!خلاصه یکی ازکتابفروشیا آدرس یه دلال بهمون داد و گفت :شاید اون بتونه براتون گیر بیاره ....رفتیم سراغ اون آقا و اونم یه ساعتی ما رو الاف کرد و با یه کتاب کم حجم برگشت و پول خون باباشو واسه کتاب ازمون گرفت و گفت اون یکی کتاب رو پیدا نکرده!
شب منو متین تنها بودیم ......متین رفت خوابید و منم از سر کنجکاوی کتاب رو باز کردم،نثرش مال صد سال پیش بود و کلی کلمه جدید داشت ،نمی دونم چی باعث شد اون جوری میخ کتاب بشم همون جوری یه بند خوندم و خوندم تا کتاب تموم شد ،خیلی حس بدی داشتم حسی بدتر از وقتی که .........
رفتم تو ویکی پدیا در مورد نویسندش خوندم ،همن باعث شد حالم بدتر شه،مثل روانیا شده بودم،حس این که همه چیزم رو از دست داده بودم ،خیلی برام سخت و غیر قابل هضم بود کسی عقایدمو ،مذهبمو این جوری زیر سوال ببره
...اونقدر حس وحشت و تنهایی داشتم که بدو بدو رفتم متین رو بیدار کردم
،اولش ترسید ولی وقتی فهمید اتفاق بدی نیفتاده دوباره خوابید مُرده!
این اولین بار بود واسه عقایدم به مبارزه طلبیده شدم ،عقایدی که خودمم می دونم بیشترش از خانواده و جامعه بوده نه مال خود من...این اتفاق باعث شد برم تحقیق کنم و یه چیزایی رو با دلیل و منطق قبول داشتهباشم ولی هنوزم خیلی ذهنم درگیره....
نمی تونم خیلی از چیزایی که هم سن و سالام بهشون اعتقاد دارن رو قبول داشته باشم،نمی خوام واسه تریپ روشنفکری یا هر زهرماری برم ل.ا.ی.ی.ک و س.ک.و.ل.ا.ر و چه می دونم خیلی چیزای دیگه بشم...من به خدا نیاز دارم و نمی تونم نخوامش حتی، حتی اگه اون بهم بی توجه شده باشه...این تمام اون چیزیه که می دونم...
نمی دونم چرا خیلیا به خاطر حماقت یه عده یا مسایل س.ی.اس.ی و اجتماعی ،خدا و پیغمبر رو محکوم می کنن!؟
هویجوری نوشت:
"درد" را از هر طرفش بخوانی درد است،دریغ از "درمان" که عکسش "نامرد" است!