خواستم بنویسم یه دختر دیدم این که مشخصه !خواستم بنویسم کسی که میاد و از چیزایی که تو ذهنشه می نویسه دیدم خوب اینم تابلوه!خواستم بنویسم...نه!اصلا ولش کن اگه بخوای واقعا در مورد وبلاگم بدونی خوب می خونیش!چه کاریه من توضیح بدم

دیشب  طرفای ساعت 3 متین حالش بد شد و بریدیمش درمانگاه،اونجا یه پیرزنه بود که اصلا حالش خوب نبود ،پرستاره می گفت:چند روز پیش پسر جوونی که ظاهرا پسرش بوده آوردتش اینجا و خودش گذاشته رفتهخنثی

پیرزنه خودش می گفت:پسرم رفته خونه شام بخوره بیاد ناراحت

به پرستاره گفتم شاید واقعا اتفاقی واسه پسره افتاده ، گفت:نه!وقتی آوردش سرش داد می زد و حتی پیرزنه افتاد زمینم براش مهم نبوده!

.....

خیلی داغون شدم یادم افتاد فرداش روز مادره........

+ تاريخ شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ نويسنده دختری که هیچ وقت بزرگ نشد نظرات ()

پارسال امروزش چه حال خرابی

امسال امروزش چه حال خوبی

خدایا!راضیم ازت لبخند

 

 هویجوری نوشت:

بعضــی هــا
بهتـــر اسـت در حــدِ یـک آرزو بــمانـند

بـــرآورده شـدنشــان

به بهــایِ شکـستنِ دلــت تمــام میشـود !!!

+ تاريخ سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ نويسنده دختری که هیچ وقت بزرگ نشد نظرات ()

 

 

آخرین سنگر سکوته ....!

 

+ تاريخ دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ نويسنده دختری که هیچ وقت بزرگ نشد نظرات ()

در رو باز می کنم و با دیدن ریوان جا می خورم!
من:ریوان دندونت کو؟!
ریوان:تو ساندویج جا موند
من:تعجبخاک بر سرت!چه جوری می خوای بری دانشگاه؟
ریوان:واسه چند وقت قراره دندون پزشکم برام دندون متحرک بزاره بعد برم واسه ایمپلنت

.......
تا دو هفته سر هر وعده غذایی شاهد حرکت چندش آور دندون مصنوعی در آوردن ریوان بودیم و کلی دستش می نداختیم تا چند روز پیش که ریوان رفته بود بیرون و خواب بودم، گوشیم زنگ زد:
ریوان چته؟!خمیازه

بدبخت شدمنگران

من:چرا؟!سوال

ریوان:رفته بودم پیتزا بخورم دندونم رو لای دستمال گذاشتم رو میز بعد یادم رفت برش دارمناراحت
من:خنده
ریوان:گریه
من:خُب برگرد تو فست فودیه ورش دار
ریوان:رفتم ولی از شانس گ.ه من همون لحظه آشغالی اومد آشغالارو برد!

..............
هیچی دیگه!تازه امشبم یه مهمونی مهم دعوت بود و با همون دندون شکسته پا شد رفت ابله
نتیجه:لبخند بزن که فردا روز بدتری استنیشخندنیشخندنیشخندچشمک

 

هویجوری نوشت:

 من چرک نویس احساسات تو نبودم!
 
کاش"دوستت دارم" هایت را جایی دیگر تمرین می کردی!!!

+ تاريخ جمعه ٢٩ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ نويسنده دختری که هیچ وقت بزرگ نشد نظرات ()

سلام پاییز...

+ تاريخ شنبه ٢ مهر ۱۳٩٠ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ نويسنده دختری که هیچ وقت بزرگ نشد نظرات ()

تی وی داره در مورد روز جهانی آلزایمر حرف می زنه، "ح " خونه مونه ،بر میگرده خیلی جدی ازم می پرسه:

خاله! آیزایمر چی هست؟!

من: یه بیماری که باعث فراموشی همه چی میشه!

"ح" : واااااااااای چه بد!

من (تو دلم):اتفاقا چه خوب،من که خیلی دوس دارم فراموشی بگیرم!!!

...............................

کاش می شد همه گذشته رو پاک کرد و با یه ذهن ریست شده و بی خاطره  دوباره متولد شدچشم

پی نوشت: "ح" بهترین خواهرزاده ی دنیاس...شیرین ،بانمک و جدیدا کلی خوش سفر(فدااااااااش بشمقلب)

 

هویجوری نوشت:

دلم می خواست زمان را به عقب باز می گرداندم ....
نه برای اینکه اویی که رفت را باز گردانم ...
برای اینکه نگذارم بیاید ....!!!

+ تاريخ چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ نويسنده دختری که هیچ وقت بزرگ نشد نظرات ()

هنوزم نفهمیدم که این سال ها به عمرم اضافه میشه یا کم؟!سوال

شدم 20 سال...همین...

 

 

+ تاريخ جمعه ٢٥ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ نويسنده دختری که هیچ وقت بزرگ نشد نظرات ()

دلمان  واسه لب ساحل قدم زدن با "ح "تنگ شده ...هنوز یه هفته نشده ها ولی دلمان تنگ آن روزها شده استنگران ...(کاش می شد تا ابد همان جور بماند!خجالت)

مامانمان می گوید:با این صورت کبود چه جوری می خوای بری سر کلاس...راستش خودمان هم نمی دانیم ولی امیدواریم زودتر این ورم و کبودی تمام شود و بهتر شویممژه

ریوان و متین به اطلاعمان رساندند که خانه و کاشانه مان را تعمیر و رنگ کرده اند و ما نمی دانیم که کی می خواد آنجا را تر تمیز کند(قطعا من نباید کار سنگین انجام دهم ،متین هم که دیرتر می رسد پس  کی می ماند؟!)سوال

بعدا نوشت:خیلی از خودمان خوشمان میاید ،پس برای خودمان ضمیر جمع استفاده می کنیمنیشخند

 

هویجوری نوشت:

"درست متر کن! آدم ها هم قد خودشان اند، نه هم قد تصورات تو"

+ تاريخ سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ نويسنده دختری که هیچ وقت بزرگ نشد نظرات ()