دیشب طرفای ساعت 3 متین حالش بد شد و بریدیمش درمانگاه،اونجا یه پیرزنه بود که اصلا حالش خوب نبود ،پرستاره می گفت:چند روز پیش پسر جوونی که ظاهرا پسرش بوده آوردتش اینجا و خودش گذاشته رفته
پیرزنه خودش می گفت:پسرم رفته خونه شام بخوره بیاد 
به پرستاره گفتم شاید واقعا اتفاقی واسه پسره افتاده ، گفت:نه!وقتی آوردش سرش داد می زد و حتی پیرزنه افتاد زمینم براش مهم نبوده!
.....
خیلی داغون شدم یادم افتاد فرداش روز مادره........
پارسال امروزش چه حال خرابی
امسال امروزش چه حال خوبی
خدایا!راضیم ازت 
هویجوری نوشت:
بعضــی هــا
بهتـــر اسـت در حــدِ یـک آرزو بــمانـند
بـــرآورده شـدنشــان
به بهــایِ شکـستنِ دلــت تمــام میشـود !!!
در رو باز می کنم و با دیدن ریوان جا می خورم!
من:ریوان دندونت کو؟!
ریوان:تو ساندویج جا موند
من:
خاک بر سرت!چه جوری می خوای بری دانشگاه؟
ریوان:واسه چند وقت قراره دندون پزشکم برام دندون متحرک بزاره بعد برم واسه ایمپلنت
.......
تا دو هفته سر هر وعده غذایی شاهد حرکت چندش آور دندون مصنوعی در آوردن ریوان بودیم و کلی دستش می نداختیم تا چند روز پیش که ریوان رفته بود بیرون و خواب بودم، گوشیم زنگ زد:
ریوان چته؟!
بدبخت شدم
من:چرا؟!
ریوان:رفته بودم پیتزا بخورم دندونم رو لای دستمال گذاشتم رو میز بعد یادم رفت برش دارم
من:
ریوان:
من:خُب برگرد تو فست فودیه ورش دار
ریوان:رفتم ولی از شانس گ.ه من همون لحظه آشغالی اومد آشغالارو برد!
..............
هیچی دیگه!تازه امشبم یه مهمونی مهم دعوت بود و با همون دندون شکسته پا شد رفت 
نتیجه:لبخند بزن که فردا روز بدتری است



هویجوری نوشت:
من چرک نویس احساسات تو نبودم!
کاش"دوستت دارم" هایت را جایی دیگر تمرین می کردی!!!
تی وی داره در مورد روز جهانی آلزایمر حرف می زنه، "ح " خونه مونه ،بر میگرده خیلی جدی ازم می پرسه:
خاله! آیزایمر چی هست؟!
من: یه بیماری که باعث فراموشی همه چی میشه!
"ح" : واااااااااای چه بد!
من (تو دلم):اتفاقا چه خوب،من که خیلی دوس دارم فراموشی بگیرم!!!
...............................
کاش می شد همه گذشته رو پاک کرد و با یه ذهن ریست شده و بی خاطره دوباره متولد شد
پی نوشت: "ح" بهترین خواهرزاده ی دنیاس...شیرین ،بانمک و جدیدا کلی خوش سفر(فدااااااااش بشم
)
هویجوری نوشت:
دلم می خواست زمان را به عقب باز می گرداندم ....
نه برای اینکه اویی که رفت را باز گردانم ...
برای اینکه نگذارم بیاید ....!!!
هنوزم نفهمیدم که این سال ها به عمرم اضافه میشه یا کم؟!
شدم 20 سال...همین...

دلمان واسه لب ساحل قدم زدن با "ح "تنگ شده ...هنوز یه هفته نشده ها ولی دلمان تنگ آن روزها شده است
...(کاش می شد تا ابد همان جور بماند!
)
مامانمان می گوید:با این صورت کبود چه جوری می خوای بری سر کلاس...راستش خودمان هم نمی دانیم ولی امیدواریم زودتر این ورم و کبودی تمام شود و بهتر شویم
ریوان و متین به اطلاعمان رساندند که خانه و کاشانه مان را تعمیر و رنگ کرده اند و ما نمی دانیم که کی می خواد آنجا را تر تمیز کند(قطعا من نباید کار سنگین انجام دهم ،متین هم که دیرتر می رسد پس کی می ماند؟!)
بعدا نوشت:خیلی از خودمان خوشمان میاید ،پس برای خودمان ضمیر جمع استفاده می کنیم
هویجوری نوشت:
"درست متر کن! آدم ها هم قد خودشان اند، نه هم قد تصورات تو"